
یادداشتی به قلم محمد فتح نجات درباره تئاتر «ندای عشق» تجربهای جسورانه از مجتبی میرحسینی؛
پرسشهای «ندای عشق» در محکمهی هستی!
تماشای نمایش «ندای عشق» برای من تجربهای متفاوت و تا اندازهای غریب بود. مواجهه با جهانی ویرانشده و آخرالزمانی که از همان آغاز با طراحی لباس، گریمهای سنگین و چهرهپردازیهای نامتعارف، مخاطب را به اقلیمی دیگرگون رهنمون میشود. جهانی که در آن، صورت و سیرت شخصیتها، جامهها و شمایل صحنه، پیش از آنکه کلامی بر زبان آید، از جهانی پریشان، فروپاشیده و سرشار از پرسش حکایت میکنند، جهانی دقیقا شبیه به جهان ما، با این تفاوت که نقاب از رخش افتاده و امروز عریان در محکمه نشسته است.
مجتبی میرحسینی، کارگردان این اثر، از جمله هنرمندانی است که در مسیر تجربهگرایی، کمتر به الگوهای معمول و روایتهای متعارف تن میدهد. حدود یک دهه پیش، نمایش سوررئال «وقتی برای نوشیدن چای» با مضمون آشفتگی در زمان، نمونهای از همین رویکرد متفاوت بود؛ اجرایی که در فضای تئاتری آن روزگار کرمان، تجربهای متمایز و قابل تأمل به شمار میرفت. اکنون «ندای عشق» را نیز میتوان در امتداد همین مسیر جستوجوگرانه و جسورانه ارزیابی کرد؛ تلاشی برای عبور از مرزهای روایتِ آشنا و ورود به ساحتِ اندیشه، نماد و پرسش!
یکی از برجستهترین وجوه این اجرا در کنار بازی خوب بازیگران، بیتردید طراحی لباس و گریم است. لباس با خلاقیت و تناسبی چشمگیر با جهان اثر، طراحی شده و چهرهپردازی سنگین بازیگران، به خلق شمایلی متناسب با فضای پساآخرالزمانی نمایش یاری میرساند. این عناصر در کنار یکدیگر، هویت بصری مشخصی پدید میآورند و نشان میدهند که گروه اجرایی در آفرینش جهان دیداری اثر، به انتخابهایی سنجیده و جسورانه دست زده است. بازیگران نیز با شیوه اجرایی خاص خود، در شکلگیری این اتمسفر نامتعارف به خوبی عمل میکنند و به خوبی در خدمت متن و هدفِ اثر هستند.
در پسزمینهی صحنه، تیویوال بزرگی قرار گرفته که قرار است با تصاویر متحرک و انیمیشنی، بر غنای بصری اجرا بیفزاید و در گسترش جهان معنایی آن نقشی ایفا کند. با این همه، این بخش از طراحی دیداری، در قیاس با قوت چشمگیر دیگر عوامل، چندان کامیاب به نظر نمیرسد. تصاویر انیمیشنی از کیفیت بصری و پرداخت فنی، متناسب با ظرفیتهای چنین اجرایی برخوردار نبودند و آنگونه که انتظار میرفت، در خدمت متن، میزانسن و پیشبرد روایت قرار نمیگیرند. به بیان دیگر، روایت بصریِ برآمده از تیویوال، هنوز نتوانسته است به عنصری همسنگ با دیگر اجزای اجرایی بدل شود و در پیوندی ارگانیک با کنش صحنه، بر دلالتهای معنایی اثر بیفزاید و این شاید تنها انتقاد بنده حقیر از این اثر باشد.
البته بهرهگیری از تصویر متحرک در تئاتر، بهخودیخود نه امتیاز است و نه کاستی؛ آنچه اهمیت دارد، ضرورت دراماتیک و نحوه کارکرد آن در کلیت اجراست. تصویر هنگامی از جایگاه عنصری تزئینی فراتر میرود که با کنش بازیگر، ریتم اجرا و جهان نمایش پیوندی معنادار برقرار کند. از این منظر، به نظر میرسد روایت تصویری «ندای عشق» میتوانست با پرداختی دقیقتر و کیفیتی چشمگیرتر، سهم مؤثرتری در انتقال مفاهیم و تکمیل زیباییشناسی اثر داشته باشد.
با این حال، دغدغه اصلی نمایش در سطح جلوههای بصری متوقف نمیماند. «ندای عشق» به سراغ پرسشهایی بنیادین درباره پیدایش، زایش و فلسفه وجودی میرود؛ پرسشهایی که از سپیدهدم اندیشه، ذهن آدمی را به خود مشغول داشتهاند. این اثر از یک سو نگاهی پرسشگر و گاه انتقادی به اصل بودن و چرایی زایش دارد و آن را عامل نابودی میداند و از سویی دیگر، زایش و وجودیت را در جایگاه یکی از والاترین رخدادهای هستی مینشاند. این همنشینیِ پرسش و ستایش، تردید و باور، به نمایش وجهی تأملبرانگیز میبخشد؛ گویی اثر در جستوجوی پاسخ نهایی نیست، بلکه میکوشد مخاطب را با تناقضهای بنیادین هستی رودررو کند.
در بخشهایی از اجرا، مونولوگهایی با بهرهگیری از متون غنی فارسی به گوش میرسند؛ گفتارهایی که از حیث زبان و بار ادبی، دلنشین و درخور توجهاند. حضور این متون، ظرفیت آن را دارد که به لایههای معنایی اثر، عمق ببخشد و میان میراث ادبی فارسی و دغدغههای وجودشناختی نمایش پیوند خوبی برقرار کند. با این همه، چگونگی پیوند این گفتارها با کلیت دراماتورژی اثر و نسبت آنها با کنش صحنه، نقشی تعیینکننده در میزان دریافت مخاطب دارد.
اما اینجا به یکی از چالشهای اصلی «ندای عشق» میرسیم؛ دشواری رمزگشایی از جهان معنایی آن. روایت نمایش برای مخاطبی که به دنبال خط داستانی روشن و دلالتهای صریح است چندان سهلالوصول نیست. لایههای نمادین، گفتارهای ادبی و شیوه غیرمتعارف روایت، ممکن است فاصلهای میان اثر و بخشی از تماشاگران ایجاد کند. بیتردید، ابهام میتواند یکی از ابزارهای مشروع و حتی ضروری هنر باشد؛ اما مرز باریکی میان ابهامِ مولد و پیچیدگیِ ارتباطگریز وجود دارد. پرسش این است که آیا تمامی دشواریهای دریافت اثر، در خدمت عمقبخشیدن به تجربه تماشاگر قرار گرفتهاند یا برخی از آنها امکان ارتباطی روشنتر و مؤثرتر را محدود میکنند؟
با وجود این ملاحظات، نمیتوان از جسارت تجربهگرایانه این اجرا چشم پوشید. شاید قصد میرحسینی این نباشد، اما «ندای عشق» تلاشی است برای گشودن افقی متفاوت در تئاتر کرمان؛ کوششی برای فاصلهگرفتن از روایتهای تکرارشونده و نزدیکشدن به ساحت فلسفه، نماد و تعمق در پرسش. ارزش چنین تجربهای را نمیتوان تنها با میزان سهولت درک پیام یا انطباق آن با ذائقه عمومی سنجید. گاه اثر هنری بهجای آنکه پاسخهایی آماده پیش روی مخاطب بگذارد او را به پرسشگری فرامیخواند. ذهنش را میآشوبد و پس از پایان اجرا نیز در او ادامه خواهد داشت.
در نهایت، «ندای عشق» اجرایی است برخوردار از ظرفیتهای دیداری قابل توجه، طراحی لباس و گریم چشمگیر و دغدغهای فلسفی دارد که جسارت پرداختن به آن، درخور ستایش است؛ هرچند ممکن است از نظر اهالی نقد، کاستیهایی درباره آن وجود داشته باشد، اما باید به گروه اجرایی و بازیگران نمایش دست مریزاد گفت که راه تجربهای دشوار و متفاوت را برگزیدهاند. راهی که پیمودنش، خود نیازمند شهامت و باور به امکانهای بیپایان هنر نمایش است.
از هنردوستان کرمانی دعوت میکنم به تماشای «ندای عشق» بنشینند. اجرایی که شاید نتوان در نخستین مواجهه به تمامی لایههای معنایی آن راه یافت، اما میتوان از آن پرسشهایی با خود به بیرون از سالن برد، پرسشهایی درباره بودن و معنای حضور انسان. به این نکته هم باید اشاره کنم که صدای زیبای سجاد خانبابا و تحریرهای دلنشینش در این اثر عیاری ویژه محسوب میشود.
این نمایش تا ۱۳ آبانماه، هر شب ساعت ۱۹، در سالن تئاتر شهر کرمان روی صحنه میرود. علاقهمندان میتوانند بلیت این اجرا را از طریق سایت تیوال تهیه کنند.






